|
دختر یخی |
|
خاطرات |
عجبا!والا به خدا بزرگ شدم امروز صبح رفتم مدرسه خدا شکر هیچ کدوم از معلما خر نشدن بیارنم واسه درس جواب دادن حالا که برگشتم خونه میبینم باز مادر بزرگ گرامم سرما خورده (تو لیوان من اب خورد بهش گفتم مامان جان نخور از تو ظرف من بهم گفت ریسکه یا سرما میخورم یا نه) اون بارم سرما خورد هم من و به سرما داد ۲ هفته از درسام افتادم هم مامانم و دم حج رفتنش مریض کرد میدونیی اصولا تمام خانواده سعی میکنن از دورو بر من برن کنار چون زیادی مهربونم دیگه نگاه نمیکنم طرفم کیه امروزم از اون روزاست این مادر بزرگ من فکر میکنه منم مثل بقیه نوهاش خوش اخلاقم و خوشم میاد کسی طرفم و بگیره اقا نمیخوام محبتا خرکیشو اه .تو لیوان من اب خورده دوباره سرما خورده من و میبوسه اخه میخوام بگم نمیخوام الانم بد جور اعصابم زیر خط فقره از اون روزاست که مثل سگ پاچه میگیرم.حتی این مادر بزرگ من کاری کرد نتونستم با مامانم صحبت کنم بزار بهتون یک کم از اخلاقم بگم که بفهمید چقدر من مهربونم والا قبل رفتن مامان بابام به حج مامیم بهم گفت مامان جان تو چی میخوایی واست بیارم گفتم والا مامان جان دعاتون و سلامتیتون چیزی خاصی نمیخوام که عمم دویدکه شما میرین حج واسه ما خواهرا نفری یک انگشتر بیارید(بابام ۴تا خواهر داره) اخ که سوختم من یکی.بخدا این و میگم راسته راست عمه جان زرشک من که بچشم اینقدر توقعاتم بالا نیست بعد برا شما ۴تا مفت خور انگشتر بیاره مامانم در یک کلام بهم گفت تو خفه شو صنا جان منم برداشتم با کمال ارامش یه نگاهی به مامانم انداختم و گفتم که مامان شما لیاقت طرفداری نداری اگه نه جلو این منو انقدر تحقیر نمیکردی برق خشانت از تو چشما مامانم گذشت گفتم الان بلند میشه بکشتم اما مامانم از بچگی تا حالا فقط یک بار من و کتک زده این بهترین رفتارمه والا دسته خودمم نیست والا از اول سگ اخلاق بزرگ شدم و می مانم فقط امیدوارم بتونم خودم و بازم کنترل کنم اگه نه اطرافیانم به عزا در میان.بهتره مامان بزرگ اینقدر واسم ارت نیاد که واسش بشم نوه خوبه تا اپ بعدی و بلاهایی که این سرم میاره بابای
![]()
![]()
![]()
وای به حال روزی که ظرفیتم فول شه
دهنم باز شه باهاش لج کنم دیگه دیگه............................![]()
![]()
![]()
بد جور پیاده روی میکنه رو اعصابم دلم میخواست این ۱ ماه در نبود مامان بابام خودم و کنترل کنم اما این نمیزاره.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگه نه تو خونه اصولا با مهمونامون تا ۳ روز اول خوبم اما بعد اخلاقم ۳۶۰ درجه تغییر میکنه![]()
بدتر از همه زبوت و تند و تیزم و حاضر جوابیمه.
دلم میخواست این ۱ ماهی که تنهام خودم از حالت روحی در به داغونم در بیام![]()
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 18:41 توسط --_--_--صنا--_--_-- |
سلام سلام
امروز مامان و بابام طرف خونه خدا حرکت کردن و تو مسجد النبی بودن تا یک ساعت پیش که زنگ زدن من نتونستم برم بدرقشون خیلی دلم گرفت بدتر از همه اینا گربه عزیزم (ببری) آی آی آی بــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــری جــــــــــونم کل خانواده دوستش داشتن خیلیم لوس بود در ضمن وقتی میومد تو بغلم نازش میکردم خودشو انقدر لوس میکرد اما حیف!!!!!!!!!!!!!! کارگرامون حتی جنازشم انداختن بیرون من دپم
از تنهایی دارم میمیرم![]()
چند وقت پیش گفتم بنایی داریم افتاده تو بشکه اب بناها مرده![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عجبا!!
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:26 توسط --_--_--صنا--_--_-- |

(اینو تقدیم به کسی میکنم که با تمام وجودش عقشومی پرستید و فقط براش تنهایی مونده.)
میگی دیگه نمیخوایی من و ببینی
میگی دیگه نمیخوایی پایه حرفام بشینی
تو که نمیخواستی عشقم و چرا عاشق کردی دلم و؟
تو همونی که میگفتی تو همه شبها میخوام بشینم جای ستاره ها برات
حالا تو رفتی جای تو نفرت نشسته تو لحظه هام
فریبم میدی فریبم میدی
میگی با منی همیشه دیگه باورم نمیشه
بعد رفتن من میبینی هیشکی مثل من هوات و نداره
هیشکی با تو نمیمونه وقتی که تورو بشناسه
تویی که قصه عشق من و میدونی
چرا از من گریزونی نمیمونی نمیمونی؟
فربیم میدی فـــــــــــــــــــــریـــــــــــــــــــــــــــــــبـــــــــــــــــــــــــــــــــم میدی
این پایان عشق و عشق بازی جداییه
جدا دوست عزیزم واست متاسفم چون هرچی نصیحتت کردم عاشق نشو گفتی یه روزی به دردش گرفتار میشی و میفهمی من چی میگم
حالا بخور
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 1:3 توسط --_--_--صنا--_--_-- |
به یاد داشته باش:زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند! فراموش نکن: دیروز به تاریخ پیوست. فردا معما است. و امروز هدیه است! سوگل عزیزم بخدا اپ کردم خبرت کردم اما نمیدونم چرا کامنتام واست نمیمونه
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 13:19 توسط --_--_--صنا--_--_-- |
میدونی چیه گاهی دسته خودت نیست فکر میکنی اینقدر از خدا دوری دلت واسش تنگ میشه میخوایی خودتو بهش نزدیک کنی جوری که انگار مثله یه دوسته خوبه واست.
دیشب خیلی خوشحال بودم با خانواده جمع بودیم میگفتیم میخندیدم نمیدونم چرا به نظرم اومد میخوام بمیرم
شروع کردم به چرت گفتن و از خانواده حلالیت طلبی به مامانم میگفتم مامان اگه مردم ترو خدا اجزا بدنمو ببخشین مجانی همه بهم خندیدن نمیدونم چرا حس غریبی داشتم
اول همه فکر کردن دارم شوخی میکنم اما خیلی چرت گفتم اشکام که داشت سراریز میشد دستا مامانم و بوسیدم گفتم من و ببخش رفتم تو اتاق .
مامانم مثل همیشه که فکر کرد میخوام بلایی سره خودم بیارم اومد تو اتاق ببینه چمه گفتم بره بیرن بعده رفتنش خوب خودم و تخلیه کردم نمیدونم چی شد که بیهوش شدم وقتی چشمامو باز کردم دیدم همه بالا سرمن
نمیدونم کی میتونم خو دم و خلاص کنم؟
نمیدونم چه مرگمه اما خستم از این زندگی بازیاش این روزگار
امیدوارم جدا به ارزوم که اونم مردنه برسم شما هم واسم دعا کنین![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:49 توسط --_--_--صنا--_--_-- |
از این کوچه به اون کوچه از صبح تا شب در به درم پشت نقاب لحظه ها از خودمم بی خبرم تو آینه ها زل میزنم میگم این خوده منم؟ غم تو دلم خیمه زده یکی میگه دووم بیار این لحظه هایه اخره کاری ازم بر نمیاد چقدر خراب حاله من تو هم به گریه هام بخند وقته خداحافظیمونه چقدر خرابه حال من! تو هم به گریه هام بخند امشب شبه عروسیته دستام بهت نمیرسه عروسی خون قصمونه انگار دیگه پشیمونه! مردقصه هات داره میمره هرچی که بود تموم شده عمرم به پات حروم شده وقتی که فریاد رسی نیست بگو به کی سر کنم چه جوری نفرینت کنم؟ وای که نگو نمیتونم! دمه دخیا که اینجوری میسوزونن گرم
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 15:58 توسط --_--_--صنا--_--_-- |
سلام خدمت همه دوستان عزیز![]()
وبلاگ جدید من و دوستم افتتاح شد
![]()
خب روز ۲شنبه مبانی کامپیوتر داشتیم با دوستم داشتیم درباره وبلاگامون بحث میکردیم که به دوستم گفتم بیا یک وبلاگ با هم بزنیم و خاطرات کلی مدرسه رو بنویسیم دوستمم موافقت کرد![]()
و با هم یک وبلاگ زدیم
خب میخوام شماها هم به این وبلاگم هم اون یکی مرتب سر بزنین![]()
اونجا کاملا به باهام اشنا میشیم![]()
خب تو لینک::--ـ--:: خاطرات مادوتا::--ـ--:: وبلاگه جدیدمونه![]()
منتظر حضور گرمتون هستم![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 14:38 توسط --_--_--صنا--_--_-- |
تلخی اخر قصه یه تبسم خیالی ترس از خودت گذشتن وقتی که راهی نداری! حس سرد تیغ رو رگهات بوسه اخر مرگه! خودکشی لحظه اخر دنباله دلت میگرده! وقتی که اخر خطم من دیگه از چی بترسم؟ تیغ و رو رگم میزارم،پس چرا میلرزه دستم؟ انگاری صدایی میگه تو گوشم: دست نگه دار نه دیگه راهی ندارم من میرم --ـ-- خدانگهدار--ـ-- تو یه زندگی همه مون سختی زیاده! مگه چی دیدی که زودی یهو رفتی پیاده؟ تو به سمته سیاهی میری هرچند وقت یک بار! خاطرات بدو پشتت بزار! حالا باید بری خب،خوشی کنی! تو که یه بار مردی پس چرا میخوایی باز خودکشی کنی؟ گریه هات وقت رفتن! به فراموشی رسیدن،راستی چند وقت عزیزم چهره خودم و ندیدم! اونی که وقتی تو رفتی پیراهن سیاه پوشیده حالا بیخیال حرفا به خیلی چیزا رسیده! حالا که اخر خطم من باید از چی بترسم؟ تیغ رو رگم میزام..................................
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 0:24 توسط --_--_--صنا--_--_-- |

--ـ--ـ--گیرم همه را به فریبت فریفتی
با دست انتقام طبیعت چه میکنی؟--ـ--ـ--
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:18 توسط --_--_--صنا--_--_-- |
سلام خدمت تمام دوستای عزیزم
به علت یک سری مشکلات روز که پارسال موجب افت تحصیلیم شد با پدر مادر صحبت کردم و اجازه رفتن به خوابگاه و گرفتم . روز سه شنبه راهی خوابگاه شدم خوابگاه تو خوده مدرسه ست.سرپرست خوابگاهم دوسته ابجیمه ما شعبه نسترنیم طبقه دومم ذوم خوابگاه و دوم تخت خوبه که خوش خوابم چون دیشب یکی از بالا افتاد پایین خلاصه خیلی سخت گیری میکنن پوشش تو خوابگاه هم اذیت میکنن هم گیرن درسامون خیلی سخت شده جدا جبرو احتمال و حسابان سخته. اما خدایی ناظممون باهام خوب شده و همسر مدیرمونم فوت کرده امروز که برگشتم خونه همه خیلی تحویلم گرفتن و یک دوست عزیز اما قول گرفته ازم که فعلا به کسی نگم خب امیدوارم همه موفق باشم چون ممکنه کمتر نت بیام معذرت میخوام
بعد خداحافظی دردناک راهی شدم![]()
![]()
![]()
![]()
بهم یه گوشی مبایل داد مثل گوشی قبلیم
مرسی ازش خیلی بهم فاز داد![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 4:29 توسط --_--_--صنا--_--_-- |